طاها فرشته عشقطاها فرشته عشق، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

با تو مادر شدم نور كوچولوي من

شمار5 مسافرت - همدان - سيسموني پارت 2

سلام نور كوچولو موچولو مي خوام امروز از مسافرت به همدان برات بگم روز چهارشنبه بعدظهر همسري زنگ زد كه بريم همدان منم شاد و خوشحال و استقبلال كنان يه ساعت مرخصي گرفتم و رفتيم خونه و از اونجايي كه همسري خيلي خسته بود گفتيم چه كنيم با اتوبوس بريم البته با اتوبوس خيلي هم راحت و مسير كوتاهه خلاصه يه كيف دستي كوچيك برداشتيم از اونجايي  وقتي ميريم خونه ماماني  مرضيه همه چي به راهه و هييچي لازم نيست ببريم راحت بار سبكي برداشتم و رفتيم از اونطرف بابادي سيسمالابي *** هم ‌اومد دنبالمون و ما رو برد خونه و يه شام خوشمزه به به خورديم و منفجر شديم و خدايا فقط تو ميدوني كه من چقدر اينبار خوشحال بودم به عنوان دختري و زني و مادري كه تو دعاش...
14 مهر 1392

شماره 3 مسافرت - سفر به همدان - سيسموني پارت 1

سلام فرشته كوچولوي طلايي من مي خوام از مسافرت تعطيلات تابستوني برات بگم كه اگه هر جاي ديگه اي مي رفتم اينقدره آرامش نداشت كه خونه ماماني مرضيه و بابادي حسن داشت روز يكشنبه باباجونت برامون بليط گرفته بود و ساعت 7.5 صبح كلي برامون خوراكي گذاشت و با اتوبوس ما رو راهي كرد همدان خوب بنا بر دلايلي من و تو جوجه تنهايي مي ريم همدان مسافرت ... ! خلاصه اتوبوس خيلي خوب بود و ما خيلي زود رسيديم خونه اينكه مي خوام چند روزي اينجا بمونم خيلي لذت بخشه هيچ جا خونه مامان باباي آدم نمي شه خدا همه مامان باباها رو حفظ كنه ايشالله مامان باباي مهربون منم حفظ كنه الهي آمين خلاصه برات بگم هر روز بهتر از ديروز سپري شد . دايي موري ...
14 مهر 1392

دل نوشته اي با كودكم - 28 هفته و 4 روز

گوشه دلم ،  ناردونه كوچولو يه كمي مي خوام برات بنويسم نمي دونم دلم گرفته شايد... مامانت يه هو گاهي دلش ميگيره و غم مياد به دلش تو ببخش ... روزي كه اومدي توي دلم از خداي بزرگ خواستم خيلي كمك كنه اخه من توي اين شهر خيلي تنها هستم ماماني ات خيلي ازم دوره دلي  البته مهربان همسري هميشه در كنارمه اما از خدا خواستم كه يه كاري كنه من توي اين دوران اذيت نشم و ناتوان نشم خواستم كمك ام كنه قوي باشم وهمين طورم شد دوران خوبي داشتم سختي نبود و خيلي از مشكلاتي كه مامانهاي ديگه دارن من نداشتم اما اين روزها يه خاطر شكم بزرگم يه كارهايي رو نمي تونم انجام بدم اون وقت خيلي دلم ميگيره نمي دونم شايد به خاطر اينم هست كه مامانت هميشه آدم مستقلي...
14 مهر 1392

سيسموني پارت 2

سلام پسر عزيز تر جونم ، توي اين قسمت مي خوام بقيه وسايلتو كه ماماني مرضيه و بابادي حسن برات خريدن برات بزارم كه خيلي خيلي نازنازي هستن و يه روزي كه بزرگ شدي نگاه كني كلي لذت ببري ....   ...
13 مهر 1392

خرید ساک حمل نی نی

سلام جوجو کوچولوی من و باباجونت بعد از تحقیق های فراوان و منصرف شدن از خرید کریر به خاطر شیب زیاد و عدم امنیتی که داره با همسری تصمیم گرفتیم که ساک حمل بگیریم برای طاها کوچولو تا راحت توش دراز بکشه و کمرش خم نشه فدات شم اینقدر دوست داشتنی و عزیزی که هر چی می خوایم برات بگیریم فکر می کنیم بهترین باشه و تو راحت باشی عزیزم این شد که این ساک حمل رو التبه بیشتر به پیشنهاد همسری برات خریدیم البته کمی شکار لحظه ها بود چون فکرشم نمی کردیم همچین چیزی پیدا کنیم  !!!! ولی خوب خوب از آب دراومد و چیز راحتی هم هست مبارکت باشه نخود کوچولوی من اینم عکسش برات میزارم تا بعدا ببینی چقدر کوچولو بودی توی چی جات میدادیم عزیزم : ...
10 مهر 1392

25 هفته

سلام بر عسل خوشمزه و شیرین من فرشته کوچولوی زندگی ما .. خدا ر وشکر همه چی خوبه وارد ٢٥ هفتگی میشیم عزیزم یه کمی بیشتر از نصف راه رو تموم کردیم به لطف خدا که هر روز و هر ساعت هم اگه شکرش کنم بازم کمه ..... می خوام یه عکس از خود خودت توی دلم بزرام برات بعدا ببینی چه قلنبه کرده بودی مادرتو عزیزم : ...
9 مهر 1392

شماره 4 مسافرت - انزلي

جونم برات بگه اين مسافرت بندر انزلي و ويلاي دهكده ساحلي يكي از مسافرتهاي پر خاطره من و مهربون همسري هستش كه تا حالا چندين بار رفتيم و اين بار كه ديگه فكر كنم اخرين بارش بود همراه ني ني تو دلي ما بود . سه شنبه صبح وسايل رو جمع كرديم و حركت كرديم همسري گفت بريم يه چند روزي استراحت كنيم و از پاييز شمال لذت ببريم .ظهر رسيديم و رفتيم رستوران معروف خودمون حاج مرتضي نهار خورديم به به غذاهاي شمالي كباب ترش و باقالي قاتوق كه عاشقشمممممممم اساسي .. بعد نهار هم رفتيم دهكده ساحلي ويلا و جابه جا شديم و كمي استراحت كرديم هوا خيلي خوب بود با اون منظره ساحلي بالكن ويلا كلي آرامش گرفتيم . خلاصه اينكه اين مسافرت خيلي خيلي خوب بود مهربان همسري نهايت خدمت...
9 مهر 1392