شمار5 مسافرت - همدان - سيسموني پارت 2
سلام نور كوچولو موچولو
مي خوام امروز از مسافرت به همدان برات بگم روز چهارشنبه بعدظهر همسري زنگ زد كه بريم همدان منم شاد و خوشحال و استقبلال كنان يه ساعت مرخصي گرفتم و رفتيم خونه و از اونجايي كه همسري خيلي خسته بود گفتيم چه كنيم با اتوبوس بريم البته با اتوبوس خيلي هم راحت و مسير كوتاهه خلاصه يه كيف دستي كوچيك برداشتيم از اونجايي وقتي ميريم خونه ماماني مرضيه همه چي به راهه و هييچي لازم نيست ببريم راحت بار سبكي برداشتم و رفتيم از اونطرف بابادي سيسمالابي *** هم اومد دنبالمون و ما رو برد خونه و يه شام خوشمزه به به خورديم و منفجر شديم و خدايا فقط تو ميدوني كه من چقدر اينبار خوشحال بودم به عنوان دختري و زني و مادري كه تو دعاشو پذيرفتي گوش كردي و حالا دلشو پر از يه آرامش آبي كردي ...بعد شام كلي گپ زديم و خلاصه چقدر در مورد تو حرف زديم در مورد آمدنت و بودنت و مامان ات چقدر لوس ات كرد و برات آواز خوند تازه كلي هم خريد جديد خوشگل و نرمالو برات كرده بودن كه خيلي ناز بودن و عكس هاشونو بعدا همه رو مي زارم برات ياگاري توي وبلاگ.
خلاصه موقع خواب هم جا پهن كرديم مثل هميشه سابق توي اتاق دختري هاي خودم ته راهرويي دنج در خانه اي پر از مهر پدري و شيريني هاي عاطفه مادري كنار همسرم و مردي كه اكنون خودش پدر شده در جايگاه زني كه اكنون خودش مادر شده ...
خوابيدم پر از التيام
پر از اسايش
مملو از مرهم هاي الطاف ايزدي...
و نور شبخواب آبي رنگي كه پدر براي خاطر من شب ها روشن مي كند ....(دخترم شب ها بيدار ميشي مراقب باش زمين نخوري ، چقدر مي چسبد اين سفارش هاي تكراري اما خوشمزه ..)
*** پا نوشت : بابادي سيسمالابي (به قول بچگي هاي خودم كه وقتي از بابا يه چيزي مي خواستم خودمو براش لوس مي كردم و شعر مي خوندم كه : بابادي سيمسالابي بابادي نيكارابي ...، نمي دونم هم اين كلمه ها رو از كجا مي آوردم !!! )


شمار5 مسافرت - همدان - سيسموني پارت 2
