طاها فرشته عشقطاها فرشته عشق، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

با تو مادر شدم نور كوچولوي من

38 هفته و 1 روز - 3 روز مونده تا بغل ات کنم

سلام فرشته آسمونی من امروز با بابا حمیدت رفتیم تا دیگه خریدهای اخرمون رو انجام بدیم کلی چیز میز خریدیم برای خودمم هم 2 دست لباس خریدم برای بعد زایمان تن ام کنم عزیزم ولی چیز اصلی که خریدیم 1 دستگاه بخور بود برای تو نازنینم که میایی هوا برات مرطوب و دلچسب باشه کلی گشتیم دایی جونت یه مارک خوب گفته بود تا بالاخره پیداش کردیم و خریددیم اوردیم دیگه همه چیز منتظرته - مامانی و بابادی هم فردا میان تهران که دیگه پیشمون بمونن عزیزم و حسابی هوورا میشیم لاحول ولا قوه الا با الله اینم دستگاه بخورت مارک Visotrend ...
21 آذر 1392

38 هفته - 4 روز مونده تا بغل ات کنم

سلام مسافر راه های نزدیک دیگه خیلی نزدیکی کوشولوی من عزیزم وایییی خدا کی میایی همه منتظرت هستن امرزو رفتم سرکار همه خاله های همکار مامان اومدن چاق سلامتی کردن باهامون بعدش با باباحمید جونت رفتیم خرید کردیم تواضع کلی چیزای خومشزه خریدیم که مهمون میاد دیدنی پذیرایی کنیم هورااااااااااااااااا
20 آذر 1392

38 هفته - 5 روز مونده تا بغل ات کنم

سلام پسر گلم روز ١ شنبه رفتیم پیش دکتر پاک روش و تاریخ زایمان و تولد تو گل مونگولی توچولو ١ روز عقب افتاد و شد یکشنبه ٢٤ آذر ماه . انتظار ١ روز طولانی شد دیروز همراه باباحمید رفتیم برای شروع به کار گرفتن محل کار من که این مدته مرخصی به زایمان متصل نشه و از اون طرف بیشتر بتونم پیش ات بمونم خلاصه کلی اذیت شدم و نصفش موند برای روز چهارشنبه . حالا ٥ روز  مونده تا اومدنت .عزیزم راستی مامانی و بابادی انگاری برات ١ کمد خوججل هم خریدن که بیان با خودشون میارن برات ..... ...
19 آذر 1392

37 هفته و 3 روز - 7 روز مونده توی بغلم باشی

سلام مسافر کوچولوی من عزیزم دیگه هفته دیگه این موقع خدا بخواد اومدی بغلم - من و بابا خیلی خوشحالیم این هفته همش دارم برات دعا می خونم تا صحیح و سلامت باشی . دل توی دلم نیست یعنی اون لحظه ا ی که تو ر وبیارن و بدن به من چه احساسی خواهم داشت کوچولو موچولو خدایا کمک ام کن تا این روزهای باقی مونده رو هم در پناه تو سپری کنم ...
16 آذر 1392

37 هفته و 1 روز - اولین برف زمستانی

سلام ماهی کوچولوی من شمارش معکوس حسابی شروع شده فکر اینکه ١٠ روز دیگه مونده بیایی بچسبی توی بغلم هی بوست کنم بوت کنم باهات عشق کنم وای خدا شکرت امروز بزکت قشنگی از اسمون بارید یه بارون شدید بعدم یه برف خوشگل از اونا که من خیلی دوست دارم عزیزم فدم های کوچولوت چقدر داره برکت میاره با خودش ... امروز وقت ارایشگاه هم داشتم که برای زامایمان دیگه حسابی به خودم برسم بشم یه مامان خوجججل . بابا حمید جونت مثه همیشه منو برد ارایشگاه منتظرمون شد و بعد با هم برگشتیم خونه . شب هم خونه خاله سمیرا و ایلیا موچولو دعوتیم . ...
14 آذر 1392

36 هفته - خرید تخت پارک برای طاها

سلام مهمون کوچولوی تو راهی - مسافر شادیه من روز پنجشنبه با بابا حمید رفتیم خیابون بهار و یه تخت پارک خیلی خوشگل و مدل جدید برات خریدیم خیلی خوشحال شدم - اخه میدونی مامانی جون برای خاطر موضوع مهاجرت به استرالیا ما خیلی برای تو وسایل بزرگ نگرفتیم اما این تخت پارک رو میگیریم که توش راحت و اسوده لالا کنی ... این تخت پارک مزیت اش اینه که ٣ طبقه داره و اون طبقه رویی برای دوران نوزادی که تو قد فندق هستی خیلی به درد می خوره حتی میشه مثه ننوی کوچولو همه جا حمل اش کرد .     اینم عکسش عزیزم : این کل تخت پارکه همراه با اون طبقه بالا این بدون طقه نوزادی: ایمن اون طبقه کوجولو هست : اینم هر دو با هم : ...
10 آذر 1392

36 هفته - ویزیت یه دونه به اخر مونده دکتر

مسافر کوچولو دیگه سفرت داره تموم میشه  و داری پا به دنیای تازه میزاری این روزهای با من بودن ات خیلی لذت بخشه تکون خوردن هات و همه دقایق در من بودن و با من بودنت روز سه شنبه پیش تاریخ ٦ آذر رفتیم ویزیت دکتر پاک روش - مامانی بابادی خونه منتظر موندن تا ما از دکتر برگردیم یه دلشوره ا داشتم که نکنه دکتر بگه زودتر از موعد باید به دنیا بیای ولی بعد از سونو و  معاینه دکتر کلی خوشحال بود و گفت "‌کار تموم شد " که بعدا این جمله دکتر سوژه شد و من و بابات کلی می خندیم به این حرف بعدم دکتر گفت همه چی خوبه و تو در ٣٨ هفته و ٣ روز ایشالله تاریخ ٢٣ آذر به دنیا خواهی اومد عزیزم   این ٢ هفته هم خواهد گذشت و روزهای...
10 آذر 1392

هدیه خیلی قشنگ و عاشقانه بابا حمید به مامان طاها

خوب پسر کوچولوی عزیزم بگم برات از هدیه بابا جونت به مامان : بابا حمید خیلی در تب و تاب این بود که هدیه چی بده به مامان برای به دنیا اومدن تو گل خوشبو از منم نظر خواست و منم کلی فکر کردم و ازش خواستم برام یه پلاک به اسم خودش برام بده بسازن .باباجونت هم اال کرد و این شد که من الان یه پلاک خیلی قشنگ از اسم بابایی ات توی گردنم دارم اینم عکسش بمونه برای یارگاری : ...
10 آذر 1392

زحمت های فوق العاده زیاد مامانی و بابادی

  سلام پسر کوچولی مامانی دیگه کاملا به روزهای شمارش معکوس نزدیک شدیم عزیزم . از اون ماجرای نا خوشایند بیمارستان و هول خوردن همه ما به خاطر ریسک زود به دنیا اومدنت مامانی و بابادی یکشنبه هفته پیش اومدن تهران برای کمک کردن به تمیز کردن خونه اخه می خواستیم برای اومدن تو به خونه حسابی همه جا را اب و جارو کنم هدیه کوچولوی الهی .خلاصه بگم که خونه واقعا کثیف بود و یه روز کامل طول کشید که خونه مون عین دست گل بشه و همین جا جا داره هزار تا از مامانی و بابادی تشکر کنیم که اینقدره کمک کردن و خسته شدن . عصری هم دیگه خسته بودیم ولی حسابی دیدن یه خونه تمیز می چسبیدددددددددد بعدش هم با مامانی ساک بیمارستان تورو جمع ک...
10 آذر 1392

خداوندا

خداوندا ... گره های ناگوار، با تو باز می شوند؛ شدت سختی ها، با تو می شکند؛ آنان که دنبال رهایی می گردند، به تو التماس می کنند. از قدرتت، سختی های زندگی، حساب می برند؛ به لطفت، علت ها و اسباب، فراهم می شوند؛ با توانایی ات، سرنوشت، جاری می شود؛ و با اراده ات، وسایل آماده می شوند. وقتی که می خواهی، بی آن که چیزی بگویی، اسباب، فرمان می برند؛ و وقتی نمی خواهی، بی آن که چیزی بگویی، اسباب، از کار می ایستند. وقت دشواری ها، آن که صدایش می کنند، تویی و وقت گرفتاری ها، آن که دنبال پناهش می گردند، تویی. ...
29 آبان 1392